تبليغاتX
به نام اشک

به نام اشک

( تمام نوشته های این وبلاگ توسط جوجو گفته شده)

 

چشمانم را آرام می گشایم

پلکهایم سنگین است

مژه هایم خیس هستند

اشک هایم روی صورتم خشک شده است

و مردمک هایم بازبازهستند .

به اطراف می نگرم

هیچ نمی بینم

گیج و گنگ هستم

انگار که از خوابی عمیق بیدار شده ام

من کجا هستم؟

جوابی نیست

من هیچ نمی دانم .

در این تاریکی چه می کنم؟

چرا بر روی این زمین سرد و تاریک بیدار شده ام؟

نمی دانم!

چشمانم می سوزد

انگار که مدتها گریه کرده ام

تکانی به خود می دهم و بر می خیزم

هنوز صاف نایستاده ام که تیری درسرم احساس می کنم

دستانم را به شقیقه ام می گذارم

سرم گیج می رود

تلوتلو می خورم

سعی می کنم تعادلم را حفظ کنم

لحظاتی می گذرد تابتوانم کاملا رو به راه شوم

به اطراف دقیق می شوم

همه جا تاریک است

تاریک تاریک !!

حتی تا دور دستها هم چیزی به چشم نمی خورد

باد سردی صورتم را نوازش می کند .

من از تاریکی می ترسم

در دلم غمی بزرگ را حس می کنم

می چرخم و به عقب بر می گردم

آنجا هم تاریک است

قدم برمی دارم و پیش می روم تا شاید روشنایی را بیابم

جلو و جلو تر می روم

اما باز هم تنها تاریکی را می بینم

راهم را عوض می کنم و به سمت دیگری می روم

نه ! اینجا هم نوری نیست .

می ترسم!

لرزشی بدنم را می گیرد

دلهره دارم!

من در این سیاهی چه می کنم ؟

پس نور کجاست ؟

بی اراده شروع به دویدن می کنم

جیغ می کشم و فریاد می کنم :

من کجا هستم ؟

باز هم می دوم

به این سو! آن سو!

اما هیچ نوری نیست هیچ جسمی نیست

من در تاریکی مطلق هستم

من تنها هستم .

دویدن فایده ندارد

می ایستم!

از ترس بازوهایم را می فشارم و به خود می پیچم

حس می کنم دارم دیوانه می شوم

دیگر طاقت نمی آورم و گریه را سر می دهم

با صدای بلند می گریم !

پاهایم را در بقل می گیرم و سرم را بر روی پاهایم می گذارم

همچنان می گریم

ترس!

ترس از تنهائی ترس از تاریکی ...

مدتی می گذرد

کمی آرام می گیرم

هق هقم در سکوت می پیچد

با خودم می گویم :

شاید روشنائی آمده باشد

سرم را بلند می کنم

اما باز هم همه جا تاریک است !

خسته وافسرده خود را بروی زمین رها می کنم

سرم را بر زمین می گذارم و دوباره می گریم

من در اینجا تنهایم

هیچ کسی اینجا نیست

تاریکی و تنهائی !

من از این دو متنفرم .

در همین افکارم

ناگاه در دلم نوری احساس می کنم

نه من تنها نیستم

تنها نیستم

تو در کنارمی

آری تو!

فکر تو آرامم می کند

دیگر گریه نمی کنم

پس من تنها نیستم

چشمانم را باز می کنم

باز پلکهایم سنگین شده

مژه هایم خیس شده

و اشکهایم آرام آرام روی صورتم خشک می شوند .

نوری چشمانم را می آزارد

چشمانم را به سختی باز می کنم

همه جا را نور گرفته

 همه جا روشن شده است .

تو را ایستاده در کنارم می بینم

باور نمی کنم !

چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم

اما تو هنوز در کنارمی

با نور

بالبخند .

حس می کنم که چقدر دوستت دارم

کاش زودتر به خاطر می آوردم که تو همیشه با منی !

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط جوجو |